|
برای تو می نویسم که بودنت بهار و نبودنت خزان سرد است تویی که تصور حضورت سینه بی رنگ کا غذ م را نقش سرخ عشق می زند از تو و برای تو می نویسم ای کاش در طلوع چشمهای تو زندگی می کردم و مثل باران هر روز برایت شعری می سرودم آن گاه زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم و به شوق تواشک می شدم و بر صورت مه آلودت
از تو و برای تو می نویسم ای کاش باد بودم و همه عصر را درعبور می گذراندم تا شاید جاده ای دور هنوز بوی خوش پیراهنت را وقتی از آن می گذشتی در خود داشته باشد
که مرهمی باشد برای دلتنگی هایم و ای کاش برای دلتنگی هایم پایانی بود
+ نوشته شده در یکشنبه 6 اردیبهشت1388 15:43 توسط یلدا |
مثل ماهی زنده مثل سبزه زیبامثل سمنو شیرین مثل سنبل خوشبومثل سنبل خوشرنگ و مثل سکه با ارزش باشید! با خوبی ها و بدی ها هر آنچه بود برگی دیگر از دفتر روزگار ورق خورد برگ دیگری از درخت زمان بر زمین افتاد سال دیگر گذشت روزهایتان بهاری و بهارتان جاودانه باد! نوروز یعنی هیچ زمستانی ماندنی نیست گر چه بلندترین شبش یلدا باشد! بهار با گلهایش و سال نو با امید هایش بر همگان مبارک باشد + نوشته شده در چهارشنبه 28 اسفند1387 12:18 توسط یلدا |
نشانی ام را برایت می نویسم در عصرهای انتظار به حوالی بی کسی قدم بگذار! خیابان غربت را پیدا کن وارد کوچه پس کوچه های تنهائی شو......! کلبه غریبی ام را پیدا کن مرا میابی در کلبه را باز کن به سراغ بغض خیس پنجره برو و حریر غمش را کنار بزن و آنچه را نوشتم بخوان
چرا نوشتم برای تو در برگ تنهاییم نمی دانم!
با تو بودن قصه شیرینی است به وسعت تلخی تنهایی من.......
و داشتن توچون شمعی است تا پروانه شدن من
و من در آغوش دریای بی کسی به انتظار ساحل نگاهت می نشینم........
تا وقتی شبنم زلال احساست غم را از وجودم بشویدو مرا آرام کند........
نه برای این که در این دنیای بزرگ تنها نباشم تو باش تا در دنیای بزرگ تنهاییم تنهاترین باشی!
+ نوشته شده در یکشنبه 4 اسفند1387 6:27 توسط یلدا |
تقدیم به آن که حس بودنش به من شوق زیستن داد کسی که آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای باغ می آوردو دستان پر مهرش را برای چیدن ستا ره های مهر بانی با لا می بردو شعر های خوشی چون پرندگان می خواند و از غربت چشمهایش و اشک شوقش می دانم که مرا ازدلتنگی روزها رها پاک کنم + نوشته شده در سه شنبه 22 بهمن1387 20:34 توسط یلدا |
در بازار غرور و خود خواهی که هر کس به فکر خویش بود توجهم به غرورجلب شد به سمتش رفتم مهر و محبت را به قیمتی گزاف می فروخت!
جلوتر رفتم دروغ و ریا حراج شده بودو بازار گرمی داشت اما من خریدار عشق بودم و آن را آنجا نمی دیدم باز جلوتر رفتم در بازار گذشت همه چیز حراج شده بود!
محبت و معرفت و مهربانی و...و اما من نگاهم به سمتی رفت که تمام چشمها به آن سمت نشانه رفته بود عظمت و
اما عشق به هر کسی اعتنائی نمی کرد با خوشحالی به سمتش رفتم اما به من اعتنائی نکرد دلم گرفت نمی دانستم چه بهائی برای آن باید پرداخت ؟
در افکارم غوطه ور بودم که دیدم عشق نگاهش به سمتی کشیده شد نگاهش را دنبال کردم در پشت نگاه او و پشت سر من تو ایستاده بودی!
با تمام معرفتی که دردست داشتی با فروتنی و مهربانی خاصی که داشتی مرا به عشق اشاره کردی و گفتی :او برایت محبت ومهر آورده معرفت ووفا...
و این ها تو را راضی می کند... عشق نگاهی گذرا به من انداخت و نگاهی به تو کرد و گفت و تو برایم چه آورده بودی نگاهم با تو تلاقی کرد!
چشمهایت از اشک نمناک شد و گفتی: من هیچ ندارم دستهایم خالیست از حرفت تعجب کردم! ولی لبخندی فاتحانه زدم... اما
هر کجا ایثار و گذشت هست من آنجا هستم همان موقع که از خودت گذشتی من از آن تو شدم ....... با شرمساری گفتی امیدوارم لایقش باشم
بعد متوجه من شدی به سمتم آمدی! وگفتی عشق را به تو هدیه می دهم از من بپذیر با ناراحتی رویم را بر گرداندم و گفتم نمی خواهم و از تو دور شدم
کسی صدایم زد غرور بود! گفت اگر چیزی می خواهی من دارم همه چیز حتی عشق!!!!! وخندید چقدر لحن کلامش سرد بود به او اعتنائی نکردم
هیچ وقت برایم جذابیتی نداشت وقتی فقط به خودش فکر می کرد دستهایم تهی مانده بود و بی اراده به تو فکر می کردم و
که تورا مقابلم دیدم !! حالا محبت و معرفت و مهربانی و عشق و حتی وفا که کالای کمیاب این بازار بود همه کنارت ایستاده بودند !
اما همه ابهت تو درچشمهای معصومت بود! که به من ایمان می داد دلت آسمانیست........
از من خواستی چشمهایم را ببندم وقتی چشم گشودم همه چیز داشتم اما تو رفته بودی!!
تو به من فرصت داده بودی تا با این کلمات انس بگیرم کلماتی که به زندگی ارزش بالائی می داد تو به من بهترین هدیه الهی را داده بودی!
با عشق می توانستم تا به عرش بروم صدای عشق در گوشم طنین انداخت عشق وقتی زیباست که به آن اینگونه بها دهی و قدرش را بدانی!
خواهم ماند + نوشته شده در چهارشنبه 2 بهمن1387 12:29 توسط یلدا |
براي تو مي نويسم براي مهرباني چشمانت براي صميميتي در كلامت موج مي زند براي تو مي نويسم براي لبخند شيريني كه روي لبانت نقش مي بندد براي تو مي نويسم و براي نهال مهري كه در سينه پرمهرت مي رويد فقط براي تو مي نويسم كه صدايت زيباترين ترانه هستي است و براي نامت كه پراز رازورمز زيبايي است تو را هيچگاه نمي توانم از زندگي ام پاک کنم چون تو پاک هستي مي توانم تو را خط خطي کنم که آن وقت در زندان خط هايم براي هميشه ماندگار ميشوي و وقتي که نيستي بي رنگي روزهايم را با مداد رنگي هاي يادت رنگ مي زنم شبي از شبها تو به من گفتي كه شب باش: من كه شب بودم وشب هستم و شب خواهم بود به اميدي كه تو فانوس شب من باشی مهربانم اگر همه پنجره ها با من غريبه شوند هراسي نيست ! چشمهايت دريچه اي رو به طلوع آرزوهايم مي باشد + نوشته شده در یکشنبه 22 دی1387 7:26 توسط یلدا |
می کند اما دل من مثل پرندگان مهاجر آنجا بی قرار بود ......
نداشت. ............
اما به زودی به ساحل تنهایی ام فرود می آمدم ........
بودم و باز دلم گرفت........................
فرو می بردو آرامش غریبی به من می داد اما ......
وجودم را می گرفت .......
+ نوشته شده در پنجشنبه 5 دی1387 18:29 توسط یلدا |
در شب یلدا چشم به جهان هستی گشودم شبی که بلندترین شب سال لقب گرفته بود و من از آن شب به خا طره ها پیوند خوردم به خاطرات زیادی که تقدیر نام گرفته بود با کلمات زیادی آشنا شدم که زیباترین آن را عشق نامیده بودند
دست تقدیر مرا با افراد زیادی آشنا کرد که بهترین آنها را دوست نامیده بودند و اکنون می خواهم درکنار بهترین دوستانم از ترانه مهربانی پر شوم می خواهم با شما خوبان یلدا نگاه باران خورده ی نیلوفراست ومن در آخرین روز پاییزی برگی دیگراز سرنوشت راورق می زنم میزنم و از آن می گذرم........... + نوشته شده در سه شنبه 19 آذر1387 9:55 توسط یلدا |
گفتم می خواهم که از دریای محبت نگاهت قطره ای بر کویر چشمانم بریزم گفتم من قطره ای از دریای معرفت توهستم نگاهت کردم ودر سکوتم تو رااشاره کردم گلی را به طرفت نشانه رفتم و گفتم
تو برايم قصه هايي از عشق سراييدي به من قصه باران آموختي ميداني قصه باران قصه شستن غمهاست ونگاهم به باران توافتاد و ناگهان تمام تنهاييم را فراموش کردم به تو و داشتن تو ميبالم که در نهایت معرفت و مهربانی عشق پاکت را به من هدیه داده ای و من قلبم را بزرگترین سرمایه ام را با یک + نوشته شده در چهارشنبه 13 آذر1387 6:43 توسط یلدا |
پر از خواهش ماندن بودم از پنجره اتاق تو را می دیدم که داشتی زمزمه می کردی جلوتر آمدم صدایت را اکنون به وضوح می شنیدم طنین صدایت همه جا را پر کرده بودو من انگار دراین دنیا به اسارت کلام تو گرفتار شده بودم و در سکوت شب صدایت هنوز می آمد.... گفتی نگو دوست دارم حرفتو باور ندارم اشتباه می کنی بازم
تو رو قسم به عشقمون یه شب دیگه پیشم بمون چرا تو باور نداری حرف دل عاشقمو چرا تو تنها میذاری دستای سرد خستمو بیا که با صدای تو مهر سکوتو میشکنم هزار هزار شعر و غزل نخونده فریاد می زنم
تو رو قسم به عشقمون یه شب دیگه پیشم بمون
و من تو را به اندازه تمام قصه ها باور داشتم + نوشته شده در سه شنبه 5 آذر1387 7:7 توسط یلدا |
|