|
|
|||||
|
|||||
|
نگاه خسته ام را از جاده وداع برگرفتم و به افق نگاه کردم انگار غم غربت نیز به بدرقه ام آمده بود چقدر از لحظه خداحافظی می هراسیدم و اکنون این من بودم که باید به استقبالش می رفتم و باز بازی روزگار را می دیدم که داشت مرا از بهترین لحظات جدا می کردو به آینده ای نا معلوم سوق می داد و اکنون در نقطه ای از زندگی ایستاده بودم که هجران تمام زندگی ام را پر کرده بود !!!!!!!! من نمی توانستم با وجودم خدافظی کنم انگار داشتم از خودم فاصله می گرفتم و با خودم بیگانه می شدم اما سرنوشت با نگاه مصمم می خواست تا باور کنم که باز باید تسلیم آنچه باشم که او می خواست ومن هرگز نتوانستم به چشمهایت نگاه کنم وقتی غزل خداحافظی مرا خرد می کرد!!!!! نمی خواستم زمین خوردنم را ببینی وقتی داشتی وجودم رابا خودت می بردی ومن اشکهایم را مهار کرده بودم تا رفتنت را بیبنم و برای همیشه به خاطر بسپارم اما دیگر نمی توانستم.... می خواستم فریاد بزنم که برگردی ولی سرنوشت باهمان غرور روبرویم ایستاده بود!!! باز به جاذه وداع چشم دوختم تا تو در آن ناپدید شدی انگار افق را هم با خود برده بودی و مرا در ظلمات شب تنها گذاشته بودی و من خسته تر از همیشه تو را در وجودم زمزمه می کردم اگر اشک ها نمی بود داغ سینه هاسرزمین وداع را می سوزاند کسی را که خیلی دوست داری همیشه زود از دستش میدهی پیش از آن که خوب نگاهش کنی مثل پرنده ای زیبا بال می گیرد هنوز بعضی از حرف هایت را به او نگفته بودی هنوز همه لبخندهای خود را به او نشان نداده بودی همیشه این گونه بوده است کسی را که از دیدنش سیر نشده ای زود از دنیای تو می رود!
نوشته شده توسط یلدا در 87/03/17 ساعت 7:4 | لینک ثابت |
بار الها امروز به جشن ستارگان دعوت شده ام اما تمام فکرم به تو مشغول شده تمام لحظات به تو می اندیشم که چطور من تو را که همه هستی ام را از تو دارم فراموش کرده ام و اکنون با چه روئی به آسمان نگاه کنم ومن به بهانه ماه وستارگان است که به آسمان می نگرم و گر نه به چه روئی می توانم بگویم که چقدر دلم برایت تنگ شده است بار گناهان کمرم را خمیده اما نگاهم به آسمان رحمت توست که می دانم بی انتها ست من باید صدایت کنم حتی اگر توانی برایم نمانده حتی اگر شرم من مانع شود که تو را بخوانم اما با تمام توانم دستهایم رابه سویت بلند می کنم و نام تو را می گویم می دانم آسمان با نام تو به لرزه در می آید اما باز صذایت می زنم شکوه نامت همه را مبهوت کرده عظمتت مرا باز به فکر فرو برده خدایا من با این که نمی توانم ادعا کنم که حق بندگی را ادا کرده ام ولی همیشه دوستت داشته ام و از این که تو را دارم به خود می بالم
نوشته شده توسط یلدا در 87/02/08 ساعت 16:10 | لینک ثابت |
بنویس از من از دیده چکید به گونه دوید از تو و برای تو می نویسم که وجودم را با تو باور کردم می دانی وقتی بهانه برای زندگی می خواستم تو را جستجو می کردم تا رنگین کمان لحظه هایم شوی و آنو قت آرامش را در دریای محبت تو جستجو می کردم زندگی را با چشمایت معنی می کردم و گاهی همه وجودم را در تو می دیدم آنقدر که گاهی وجود خودم را نا چیز می دیدم در برابر بزرگی تو و تو یک فرشته آسمانی بودی که به ز مین آمده بودی تا برایم زندگی را معنی کنی همانطور که آرزویش را داشتم و چه قدر خواستنی بودی وقتی زیبایی های دنیا را در چشمهایت می دیدم و من ساحل دریای تو بودم و تو مرا با امواجت نوازش می کردی و من هر بار تو را خواستنی تر می دیدم من در برابر تو خود را نا چیز می دیدم اما طنین صدایت میپیچید که تو همون ساحل دوری که هر موجی بهت سجده می یاره بدون تو خداوند تو شعراش دیگه غزل نداره اشکهایم را در امواج تو پنهان می کردم و در دل ستایشت می کردم آخر تو معبودم شده بودی و نمی دانستی با صدای امواج به افق خیره می شدم و عاشقانه صدایت می زدم و تو هر بار برایم عشق زیباتری هدیه می اوردی و من دلم می خواست ساحل دریای مهربانیت باقی بمانم و با نوازشت ستایشت کنم تو دیگر همه زندگی ام شده بودی و نمی دانستی
نوشته شده توسط یلدا در 87/01/23 ساعت 22:46 | لینک ثابت |
صدای پرندگان و زیبائی درختان با هم آمیخته بود واین نشانی از آمدن بهار بود در دلم چیزی فرو ریخت چقدر زمان زود گذشته بود چقدر پستی ها وبلندی های زندگی را گذرانده بودم تا با بهاری جدید پیوند بخورم چقدر زیبا بود لحظه سال تحویل در کنار دوستان حتی در غربت و تنهائی !! اگر چه یادمان می رود که عشق تنها دلیل زندگی است اما خدا را شکر که نوروز هر سال این فکر را به یادمان می اورد.پس نوروزت مبارک که سالت را سرشار از عشق کند
نوشته شده توسط یلدا در 87/01/05 ساعت 13:35 | لینک ثابت |
با تمام وجودم صدایش کردم و عشق روبرویم ایستاد وقتی نگاهم کرد تمام حرفهایی که می خواستم بزنم فراموشم شد ! می دانستم او برای اثبات خودش حتی نمانده بود تا نتیجه محاکمه را بشنود او همچنان به خودش حق می داد اما می خواست به سفر برود و من مجال پیدا میکردم با دلم کنار بیایم! بامهربانی نگاهش کردم و گفتم :من مدتهاست با یاد و خاطره و وجود تو با لحظه ها همراه هستم ولی باید قبول کرد گاهی نباید همسفر عشقی بشوی که پایت را به محاکمه زندگی باز کنند! عشق نگاهش را از من بر گرفت و قصد رفتن کرد دلم میخواست بگویم کنارم بمان اما سکوت تنها چیزی بود که به ما فرصت می داد که به همه چیز فکر کنیم! عشق دوباره نگاهم کرد و گفت کاش هیچ گاه به خانه دلت مهمان نمی شدم تا به تو عادت کنم این حرف دل خودم بود که عشق می گفت و اشکهایم به بدرقه عشق امده بودند... وقت غروب خورشید شده بودو غروب آشنایی ها و اکنون نمی دانستم چطور باغروب واقعیت هاکنار بیایم ولی هر چه بود نگاهم به عشقی بود که مرا تنها می گذاشت ولی خاطراتش با من می ماند آسمان را نگاه کردم با غروب خورشید زیبایی خاصی داشت چقدر آرام به نظر می رسید بر عکس دل ناآرام من حتی به پرندگان در آسمان هم حسودیم شد ! کاش مرا هم به دنیای بی خیالی شان می بردند تا لحظه ای بدون غمهای دنیا در آسمان نیلگون پرواز کنم اما می دانستم حتی در خیال و آرزو هم جایی برایم نخواهد بود هنوز نگاهم به آسمان بود و فراتر از آن به خدا فکر می کردم همان خدایی که مرا و عشق وزندگی را آفریده بود
نوشته شده توسط یلدا در 86/12/18 ساعت 7:9 | لینک ثابت |
عشق به محاکمه آمده بود و قانون زندگی قاضی با تدبیر محاکمه بود دل به شهادت عشق امده بود و وجدان دادستان این محاکمه شده بود دل هر چند وکیل زبر دستی بود اماآنقدر با احساس که حقایق را به درستی نمی دید وقتی عشق سخنی می راند دل اشکها می ریخت ومن مبهوت بازی روزگار بودم که مرا به اینجا کشانده بود وقتی عشق از خودش دفاع میکرد دفاعش دل را به درد می آورد ... می گفت :که عشق هیچ وقت اسیر زمان وشرایط خاص نیست ...... اما قانون زندگی حرفهایش را قبول نداشت و این وجدان بود که حرفهایش آنقدر با منطق بود که عشق را درمانده می کرد .............. ودل بیچاره عشق شده بود انقدر که گاه تنها حرفش قطره اشکی بود که مجموع خستگی هایش بود................. و اما عشق مطمئن بود هر جا میرود بی قانون زندگی میرود ونمی خواست خودش را محدود کند ......................... ومن تمام توجهم به حرفهای عشق بود و بی تدبیر تمام حرفهای عشق را باور داشتم اخر او لحظاتم را سرشار از هیجان خاصی کرده بود . واما دل با تمام وجود از عشق دفاع می کرد آخراو مدتها بود به همراهی عشق بر خواسته بودوعشق را با تمام وجود باور داشت ......... و وقتی قانون زندگی از واقعیت ها سخن گفت دل با سکوت طولانی به فکر فرو رفت تا به حقایقی که وجود داشت بیندیشد...... اما واقعیات وچیزهای زیادی کنار عشق ایستاده بودند که دیگر جای حرفی برای دل باقی نمی ماند...
نوشته شده توسط یلدا در 86/11/27 ساعت 9:22 | لینک ثابت |
سنگینی نگاه عشق مرا به خود آورد به آرامی گفتم تو مدتهاست مرا به تسخیر خودت درآوردیتو اگر باشی همه چیز به شکل زیبایی وجود دارد و اگر نباشی انتظار به استقبالم خواهد آمدو به امید تو لحظه شماری میکنم و تو خوب میدانی چه می گویم........ عشق لبخندی زد و گفت:انتظار جزعی از عشق است و عشق در گذر ثانیه ها زیبا میشودومن به عشق نگاه کردم چقدر با غرور حرف میزد گفتم امید وصال تو آنقدر با ارزش است که به فکر گذر عمر نیستم میخواهم تنها تورا تا کنارم باشی زندگی پر از هیجان است عشق کنار انسانها می ماند تا زندگی زیباتر شود با ثبت خاطرات! عشق خندید من هم خندیدم چقدروقتی کنارم بود پر از نشاط بودم و عشق مرا سرشار از هیجان زندگی کرده بود ومن گلی به دستانش دادم و گفتم (روز جهانی عشق مبارک باد)
نوشته شده توسط یلدا در 86/11/14 ساعت 10:41 | لینک ثابت |
دلم بی بهانه عشق لحظه هایش نمی گذشت دل تنها به عشق فکر می کرد ومرا اسیر خودش کرده بود و من در مسیری افتاده بودم که دلم مرا به ان سو کشانده بود و البته راهی بود پر از هراس اینده ...... دیگر عقل با دلم همراهی نمی کرد و عشق مهمان وجودم شده بود . دیگر این عشق بود که برای لحظه به لحظه زندگی ام برنامه می ریخت و زندگی ام را به هر سو می کشاند و انتظار سهمه بزرگی از زندگی ام شده بود و من مدتها بود که به اسارت عشق درامده بودم !
نوشته شده توسط یلدا در 86/11/14 ساعت 7:10 | لینک ثابت |
به دریای پهناورچشم دوخته بودم و می اندیشیدم که دریا با این همه هیبت و زیباییش چقدر متواضع با هر موجش سر تعظیم به ساحل مهربانی فرود می اوردو با غروب زیبای خورشید دریا.. چه با شکوه شده بود! امواج صدفی را به طرفم اوردند ان را بر داشتم و نگاهش کردم صدای دریا مرا به خود اورد دلتنگ شده ای که به اینجا امده ای؟ گفتم با دلم چه کنم که دل به بهانه تنهایی با عشق هم نشینی می کند دریا با مهربانی گفت: تو باید عمق عشقت را به شناسی و با واقعیتهای زندگی کنار بیایی و با منطق زندگی همراه شوی بعد عشق را مهمان همیشگی دلت کن و من به انتهای دریای پهناور چشم دوخته بودم که حرفهایش همه حرف دلم بود!
نوشته شده توسط یلدا در 86/11/13 ساعت 11:48 | لینک ثابت |
عشق لبخندی زد و گفت چرا مرا اینطور نگاه می کنی؟ گفتم تو مرا به مسیر جدیدی از زندگی کشانده ای تو قدرت بی نظیری داری و من مبهوت قدرت تو شده ام عشق خندید و گفت مدتهاست که به من فکر می کنی و لحظه هایت گاه بی من نمی گذرد برای همین امده ای تا مرا ببینی گفتم ای عشق تو هم بی نظیری هم با قدرت اما نباید این طور بی خبر مهمان دلم شوی عشق گفت اما من به میکده قلبت دعوت شده ام سکوت کردم عشق لحظه های زیبایی برایم به یادگار گذاشته بود وبا تمام وجودم می خواستم که بماند!
نوشته شده توسط یلدا در 86/11/13 ساعت 8:3 | لینک ثابت |
|
فهرست اصلی
پیوندها
زیر باران باید رفت
سرزمین هزار معبد سرزمین عاشقی قالبهای نازنین هست آرزویم .. قلم دوبی من سایه شب عاشقان مهدی صفر عاشقی بهار عزیزم نفرین به تو عاشق کوچک تنهاترین عاشق معلومات عمومی لیلا جون غریبانه شهرک 13 لا هیجان مسافر کویر آه شب زنجیر عشق نمکپاش هدبه :: قالب وبلاگ بلگفا :: پیوندهای روزانه
امکانات
|
||||
|
کلیه ی حقوق
این وبلاگ توسط |
|||||